یک عنصر نامعلوم و خشن در عمق عمق ذهنم زمزمه می کند
بالا می آید
پایین می رود
دلم می خواهد یک پیانو بخرم و یک پتک
یک شب تمام گوشه ای بنشینم
خیره شوم به ظرافت و زیبایی اش
به کلاوه های سیاه و سپیدش
دلم می خواهد پیش از طلوع آهنگی نا موزون بنوازم
سپس با پتک به جانش بیفتم
احساس می کنم نیازی در من است
نیاز به نابود کردن چیزی زیبا...